پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣ - اسلام فراايسمها

اسلام فراايسم‌ها


گزارشى منتشرنشده از يك نشست‌خصوصى و تاريخى با حضور حضرت آيت‌الله خامنه‌اى، استاد مطهرى، دكتر شريعتى و فخرالدين حجازى 

تقرير و تدوين: ضياء الدين صبورى

اشاره و درآمد

مطلبى كه پيش روى شماست، متن پياده‌شده نشستى خصوصى است كه با حضور شهيد استاد مطهرى و آقايان حضرت آيت‌الله خامنه‌اى، مرحوم دكتر شريعتى و آقاى فخرالدين حجازى برگزار شد و از نظر تاريخى و محتوايى حاوى نكات بسيار ارزشمند و ظرائف قابل توجهى است.
از اين رو متن پيادشده نوار اين جلسه را كه در آرشيو خصوصى خود داشتم، پياده كرده و در اختيار نشريه پگاه مى‌گذارم و پيشنهاد انتشار آن را به مناسبت‌سالروز شهادت استاد مطهرى و روز معلم مطرح مى‌كنم.
اگرچه زمان اين نشست، دقيقا برايم مشخص نيست، اما دكتر شريعتى در صحبت‌هاى خود به سال ٥٣ و ٥٤ اشاره كرده و خاطره‌اى را از اين سالها به ياد مى‌آورد. يا آقاى حجازى به مبحث تحريفات عاشورا و كتاب علل گرايش به ماديگرى استاد اشاره مى‌كند كه اين قرائن ما را به سال‌هاى پايانى عمر رژيم سابق و آستانه انقلاب اسلامى و اواخر عمر دكتر شريعتى و به احتمال زياد، سال ٥٥ رهنمون مى‌كند.
به‌هرحال، آنگونه كه از ظاهر امر برمى‌آيد، اين جلسات به صورت ادوارى و به شكل محفل خصوصى، در منزل يكى از اين آقايان، يا نزديكان ايشان برگزار مى‌شد و در هر جلسه پيرامون يكى از موضوعات مهم، بحث و تبادل نظر به‌عمل مى‌آمد.
قالب و شاكله مباحث نشان مى‌دهد كه نقطه عزيمت اين جلسات نيز، وصول به يك همگرايى و وحدت در روند روشنگرى و حركت ارشادى نسل جوان بوده و ضمن تعامل و هم‌انديشى، اين هدف مهم را نيز تعقيب مى‌كرده و آن سؤال مفروض «چه بايد كرد؟» در بطن اين جلسات مستتر بوده است و به مناسبت، مى‌بينيم كه در همين مبحث پيش رو نيز، اين سؤال دوباره مطرح شده و مجموعه بحث، بر اين سؤال كليدى استوار بوده است.
اما نكات بسيار جالبى در اين جلسات و از جمله اين جلسه و بحث وجود دارد كه به مواردى از آن اشاره مى‌كنيم.
١. تركيب حاضر دو به دو و به صورت متناظر، از جمع حوزوى و دانشگاهى هستند و آقاى مطهرى به‌خصوص در جهت وحدت عملى حوزه و دانشگاه، مسير قابل توجهى را پيموده و اين تركيب در عمل و فى‌نفسه بر اين مسئله استوار است كه در آن زمان، قطعا به صورت يك ضرورت عملى مطرح و مورد توجه بوده و هم‌اكنون، به عنوان يك هدف به آن پرداخته مى‌شود و به نظر مى‌رسد كه سابقا بدون طرح مسئله و از عمق ضرورت، براى پيشبرد هدف اصلى و مورد اتفاق و اجماع آقايان، عملا و ضرورتا مورد اهتمام و غيرقابل انكار و اجتناب بوده است.
٢. تركيب حاضر از لحاظ جغرافياى معرفتى كه هر چهار نفر از استان خراسان و داراى مسقط‌الراس واحد بوده‌اند، قابل تامل است كه البته به‌سرعت از آن مى‌گذرم.
٣. برخى از صف‌بندى‌هاى رايج امروز كه ميان دو گروه وجود دارد، در ظاهر و روح اين جلسه احساس نمى‌شود و بيانگر آن است كه چنين صف‌بندى‌هايى اساسا به شكلى كه امروزه و پس از فوت و شهادت مرحوم شريعتى و استاد مطهرى وجود داشته و دارد، مطرح نبوده و البته باب انتقاد هم بسته نبوده و انتقاد، نه به معناى نفى كلى و حذف رقيب، بلكه به معناى تضارب منتهى به تعامل افكار و تقريب اذهان بوده و مرزهاى اين دو، به هيچ عنوان در هم نمى‌رفته است.
٤. ترتيب عنوان مطالب و مباحث، حاكى از يك توالى منطقى و نظم حساب‌شده است كه همه آن را به عنوان يك اصل قابل احترام پذيرفته بوده‌اند. سير اين نظم (در زمان خود) از مستشكل اوليه به محقق مى‌رسد و مجددا از مستشكل و ناظر ميانى ادامه يافته و در نهايت‌به متخصص مى‌رسد:
مستشكل اوليه - محقق و اهل نظر - مستشكل ميانى - صاحب‌نظر و متخصص.
آقاى حجازى هم در خلال صحبت‌هاى خود به اين مسئله اشاره مى‌كند كه آقاى مطهرى چون استاد هستند، بهتر است در پايان، مبحث را جمع كنند و درواقع نتيجه‌گيرى كنند.
٥. نحوه ورود استاد مطهرى به مباحث ديگر، ازجمله اشاره‌اى كه ايشان به بحث‌حضرت آيت‌الله خامنه‌اى در خصوص تاكيد بر تخصص دارد، بسيار عالمانه و زاكيانه، و در عين حال تاكيدى بر ضرورت و التزام عملى به پديده نقد و انتقاد است كه توجه به نهج و روش استاد در پاسخ يا تكمله‌اى كه به بحث آقاى خامنه‌اى دارند، قطعا به عنوان يك اسلوب شاخص و اسوه حسنه، مى‌تواند مطرح و فراروى نسل ما قرار گيرد; به‌ويژه كه ايشان تاكيد مى‌كند كه تكيه بر تخصص به معناى اين نيست كه غيرمتخصص‌ها حق حرف زدن و اظهارنظر ندارند و اين روح همان بيانى است كه آيت‌الله خامنه‌اى در بحث‌خود به آن اشاره مى‌كنند و مى‌گويند كه صلاحيت و تخصص لازم است، اما اين تخصص و صلاحيت‌براى همه قابل وصول است; يعنى نقطه مشترك استاد و آقاى خامنه‌اى به‌خوبى روشن است كه هردو بر قطع و نفى انحصار از حيطه تخصص و بيان عقايد، تاكيد داشته‌اند.
٦. از حواشى ديگر، تعريفى است كه آقاى مطهرى درباره گذشتن وقت‌خواب خود و اظهار ناراحتى در چنين مواقعى دارند; اين نكته بر برنامه‌ريزى و دقت در بهره‌گيرى از اوقات و استفاده بهينه از زمان، به عنوان يك الگوى عملى از زندگى شخصى است كه امروزه بركات علمى آن، قطعا حاصل چنين شخصيت و رفتارخود ساخته‌اى شناخته مى‌شود كه براى وقت‌خواب خود برنامه‌ريزى كرده و اگر خللى در اين برنامه و نظم آن پيش بيايد، او را ناراحت مى‌كند.
٧. همچنين يادى كه استاد از مرحوم مهندس بازرگان مى‌كند و تاكيدى كه در تعريف از ايشان دارد و آن را با عدم حضور بازرگان خالى از شائبه مى‌بيند، خود بيانگر ديدگاه استاد، نسبت‌به افرادى چون مرحوم بازرگان است و با در نظر گرفتن ظرف زمانى بحث - كه قبلا به آن اشاره كردم - قضاوت‌هاى رايج پس از شهادت ايشان، در خصوص رابطه و ديدگاه استاد مطهرى نسبت‌به مرحوم بازرگان، چندان مبنا و اساس صحيحى ندارد. ايشان با صراحت‌براخلاص بازرگان، در عين اختلاف در خصوص مسائل علمى با وى، تاييد مى‌كند و با يادى از او به عنوان دوست صميمى و قديمى، كارهاى بازرگان را بسيار پرثمر ارزيابى مى‌كند.
* * *

به هر تقدير در اين جلسه، بحث‌با دكتر شريعتى آغاز و با استاد مطهرى خاتمه مى‌يابد. دكتر شريعتى به رسالت انسان براى رهايى از گرفتار شدن در ايسم‌هاى مختلف و نجات عدالت و آزادى از دست‌سرمايه دارى و برابرى انسان از دست ماركسيسم پرداخته و نياز به ايدئولوژى و احياى آن را مطرح مى‌كند. به صورتى كه نه دچار عقده ايدئولوژيك شد و نه عقده ملى و نژادى، و اعتقادات او روش خود را براى اين منظور معلمى دانسته و مى‌گويد: من به وسيله شغل معلمى به سه بعد خدا، برابرى و آزادى تكيه كردم.
همچنان كه تقويت مايه عرفانى را خاطرنشان شده و اقبال را مثال مى‌زند كه سال‌ها در دل اروپا بوده و وقتى بر مى‌گردد مى‌گويد كه افسوس از اين چند سال كه در اروپا به هدر دادم.
ورود نطفه عشق در روح نسل جوان، موضوعى است كه دكتر شريعتى آن را موجب به وجود آوردن عاشق مسلح، مسئول مجاهد و مسئول عدالت و آزادى خواه مى‌داند. به نظر او اسلام نه به عنوان نيمه روشنفكرى مادون ماركسيست كه در تكامل به ماركسيست مى‌رسد، بلكه به عنوان اسلامى كه بر ويرانه بن بست و شكست ليبراليسم سرمايه دارى و عرفانى‌گرايى صوفيانه و عدالت‌خواهى ماترياليستى بنا شده و شريعتى از آن به عنوان اسلام ماوراى ماترياليسم و ماوراى ماركسيسم ياد مى‌كند.
حضرت آيت الله خامنه‌اى نيز معتقد است كه مراجعه به قرآن با ذهن ساده و بى‌اطلاع، هيچ فايده‌اى ندارد و با ذهن ساده و بسيط ابتدايى، نمى‌توان به مفاهيم دست‌يافت و اصل دوم اينكه بايد بدون پيشداورى قبلى به دنبال مباحث قرآنى رفت.
ايشان يادآور مى‌شوند كه صلاحيت و تخصص لازم است، اما در عين حال اعتقاد دارند كه اين صلاحيت و تخصص براى همه قابل وصول است.
آقاى حجازى به خطرات و تهديدهاى متوجه نهضت اشاره مى‌كند و تاكتيك مبارزه را در كنار استراتژى و ايدئولوژى، با اهميت معرفى مى‌كند. او همچنين به آنارشيسم فكرى و مذهبى به وجود آورده در خارج اشاره مى‌كند و تاكيد دارد كه تحقيقات دانشجويان در خارج، بايد تحت ضابطه درآيد. اشاره او به پالايش افكار اسلامى در خارج و حفظ جوانان در مقابل سيل تبليغات مجهز مكاتب مادى رقيب است. او حذف بعد معنوى دين، به بهانه دورى از اتهام به ارتجاع را مذموم شمرده و مى‌گويد كه معجزه اسلام در معنويت است و شهادت حسين نمايشگر معنويت است.
استاد مطهرى نيز در پايان اين مبحث، به جمع بندى پرداخته و نكته‌اى مهم تحت عنوان ضمير مخفى جامعه و تجلى ضمير مخفى جامعه در افكار و آثار مبلغان را مطرح مى‌كند. ايشان با ذكر اين بيان ارسطو كه «اگر بايد فيلسوفى كرد، بايد فيلسوفى كرد و اگر نبايد فيلسوفى كرد باز هم بايد فيلسوفى كرد» ، بر متخصص بودن در اظهار نظر يا قضاوت نسبت‌به افكار تكيه مى‌كند و مى‌گويد كه مفهوم سخن ارسطو اين است كه فقط فلسفه است كه مى‌تواند فلسفه را نفى كند، از اين رو در نهايت نظر متخصص بايد ملاك باشد. ايشان يك نكته ديگر را يادآور مى‌شود كه بازگشت‌به صدر اسلام نه، امكان دارد و نه عملى است و نبايد يك نقد غيرقابل قبول تلقى شود....

دكتر شريعتى

بزرگ‌ترين فاجعه اين است كه انسان در تكيه و پرستش علم و عرفان، يك جهان‌بينى متعالى و معنى‌دار و يك وجود تكامل يافته و پرارزش است، و به انسان معنى مى‌دهد; گرفتار زهدگرايى گرفتار سرمايه دارى شد و در عشق به عدالت، گرفتار يك نظام ماركسيستى شد كه در آن اولين چيزى كه نفى شده، آزادى انسان و ارزش وجودى انسان است و از انسان‌ها مهره‌هايى مى‌سازد كه در اين ماشين اجتماع بشرى مسخ مى‌شود، به وسيله دولت رهبر پرستى، اقتصاد پرستى، ماده پرستى و توجيه وجود انسانى، به عنوان يك پديده مادى و تكيه اساسى به اقتصاد، يعنى تبديل كمونيسم به اكونوميسم، يك انسان كمونيست امروزى شد كه تمام محتواى انسانى‌اش را از بورژوازى گرفته است، جز رابطه اقتصادى كه حتى بايد علم، فلسفه، فكر، تدريس اساتيد، نقاشى كردن نقاش، شعر گفتن شاعر، ذوق انسان‌ها، زندگى، لباس، روابط و همه را يك كميسيون دولتى تعيين كند; يعنى انسان همه دستاوردهايى را كه حتى در دوره فئوداليته و بردگى و دوره كثيف سرمايه‌دارى ضد انسانى حفظ كرد، در اين دوره از دست داد; خوب در اينجا چه بايد كرد؟ يا بايد فاتحه انسان [را بخوانيم] و تمام نيازها و ابعاد وجودى بشرى را دور بريزيم و به سوى نيست انگارى، نيهيليسم و صوفى‌گرى خيام‌وار برويم، يا اگر متعهديم كه در برابر انسان بايد خدا را از اين مجموعه خرافه جمودى كه به نام مذهب رسمى در دنيا وجود دارد، نجات دهيم و به عنوان آن سرچشمه اصلى عشق، عرفان و ارزش‌آفرينى و معنى‌دادن به انسان، وجود و زندگى، عدالت و آزادى را از سرمايه‌دارى نجات دهيم و برابرى انسانى را از ماركسيسم نجات دهيم. ، اين سه، رسالت‌يك انسان است. حال برابرى اين كار من به يك ايدئولوژى احتياج دارم. به صورت من درآوردى نمى‌توان، اينها شعار است; مايه مى‌خواهد; واقعيت تاريخى، جاى پا و يك وابستگى روحى، ذهنى، اعتقادى مى‌خواهد من همه اينها را در اسلام و در خانواده محمد و على، هر سه را خالص مى‌يابم و مى‌بينم كه اگر همه تلاشم را منحصر كنم كه با اين سه تا چشم، اسلام و على ببينم و در آن واحد بر هر سه بعد تكيه كنم و نگاه بدوزم و على و اسلام را بشناسم، نه تنها وابستگى ام را به اسلام همواره حفظ مى‌كنم، بلكه هرگز در برابر قدرت و پيشرفت تمدن بورژوازى غرب و قدرت و آفرينندگى و پيشرفت ماركسيسم شرق، نه دچار عقده ايدئولوژيك مى‌شوم، نه عقده ملى، نه عقده نژادى، نه عقده اعتقادى، اما به عنوان يك نكته خيلى تاكتيكى، يكى از بچه‌هايى كه به من وابسته بود، در حدود ١٥، ١٦ سال، در همان سال‌هاى ٥٢ و ٥٣ به ١٥ سالگى، ١٦ سالگى رسيد، چون سال‌هاى ٥٣ و ٥٤، سال‌هاى خيلى خاصى است، سال ضربه خوردن، سال خيانت ديدن، بدترين جراحت را تحمل كردن [سخن دكتر ناخواسته عوض مى‌شود و گويا حرف ناتمام مى‌ماند]
در چنين دوره‌اى كه وسوسه اينكه اسلام نارساست و با واقعيت‌هاى جديد منطبق نيست. از وقتى كه سرمايه دارى در اسلام به وجود آمده، اسلام به درد نمى‌خورد، اسلام ايدئولوژى‌اش را به وزارت بازرگانى وابسته كرده است كه يا هر وقت‌سرمايه‌دارى مى‌آورد، ايدئولوژى‌مان را عوض كنيم و هر وقت نمى‌آورد، ايدئولوژى‌مان را نگه داريم. پس اين وسوسه، مهم‌ترين وسوسه‌اى است كه نسل جوان را كه پر از آتش و تندى و انقلاب در وجودش است، [منحرف كند] من براى اينكه يك مقدار مصونيت‌براى اين ايجاد كنم كه دچار اين عقده خود كم‌بينى و اسلام كم‌بينى و لغزش به اين طرف و آن طرف نشود، كارى كه كردم معلمى است و اثر خوبى هم داشته و آن اين است كه در اين سه بعد خدا، برابرى و آزادى همين چيزى كه در اروپا به نام پاسكال و ماركس وجود دارد، در تاريخ ما به نام حلاج يا مولوى، مزدك و بودا وجود دارد و در شيعه، همه اين حرف‌ها به نام على وجود دارد و همه رفيق‌هايش هم درست كپى خودش هستند. به عنوان ايدئولوژى بايد در آن واحد به هر سه بعد تكيه كنيم. در مطالعاتمان همه بايد به هر سه بعد تكيه كنيم; يعنى در اروپا هم براى آن بعد عرفانى پاسكال و اسپينوزا را بشناسيم و در همان حال، تمام ادبيات سوسياليست‌هاى اخلاقى آلمان را بخوانيم; كمونيزم پيش از ماركس را بخوانيم، به عنوان بعد عدالت و همچنين اگزيستانسياليسم، اومانيسم و استوارت ميل‌ها را بشناسيم. آنهايى كه آزادى انسان را بهترين توجيه فكرى و علمى كردند، در ايران هم همين طور. در عين حال براى اينكه اين نسل كه اسلام را در اين سه بعد مى‌شناسد و اسلام را در بعد اجتماعى، طبقاتى، ضداستثمارى، ضد استعمارى، مترقى مى‌داند، اين در برابر ماركسيسم دچار احساس عقده حقارت نشود يا در برابر تمدن اروپا و امريكا دچار خودكم‌بينى نشود، تنها مايه‌اى كه ارزش وجودى انسان را به حدى بالا مى‌برد كه حتى به خود امريكا يا اروپا مى‌رود، در برابر عظمت آن دچار عقده نمى‌شود; يعنى ارزشى مافوق در خود مى‌بيند و در برابر اين ايدئولوژى ماركسيسم، دچار خودكم‌بينى نمى‌شود. تقويت مايه عرفانى است.
معمولا بچه‌هاى ما در اين حال، از اين اسلامى كه عرضه مى‌شود، تغذيه مى‌شوند، ولى در همين بعد اگر بماند، وقتى به امپريوسيون ماركس و كاپيتال ماركس و ادبيات سوسياليستى انقلاب جهان مى‌رسد، مى‌بيند كه جا بيشتر، روشن‌تر و تدوين‌شده‌تر است.
حالا ما منتظر بمانيم تا متخصصين ما «مانيفست‌» ما را بنويسند. اما مانيفيست آنها صد سال از چاپش مى‌گذرد و هزار بار هم تا حالا چاپ شده، ديگر براى چه ما معطل شويم. [طبيعتا جوان ما به] آن طرف مى‌لغزد. عوض آن، مسئله‌اى هست كه ماركسيسم ندارد، بورژوازى ندارد، ايدئولوژى ماركسيستى اصلا نمى‌تواند آن را مطرح كند; اين مايه را بايد در روح انسان مى‌افزاييم; آن مايه عرفان است، مايه عرفانى را اگر به نسل جوان بدهيم; اينكه برو نماز بخوان، برو روزه بگير و برو فلان، اين مايه عرفانى درست نمى‌شود. اين يك مايه ضدعرفانى است; يعنى تنها عكس‌العملش اين است كه شخص از اين مسائل بيزار مى‌شود.
حال از كجا بايد شروع كرد; از جايى كه اين جوان وقتى با عرفان تماس مى‌گيرد، احساس اين نماز و روزه‌هاى ما را نكند و مقدسات ما برايش تداعى نشود. به نظر من براى اين كار بايد به عنوان يك معلم، متون عرفانى را در اختيارش بگذاريم. از جمله اوپانيشادها كه به فارسى هم ترجمه شده، كتاب‌هاى راداكنيشنا كه به فارسى ترجمه شد و از همه كوچك‌تر «فكر غرب و مذهب شرق‌» كه از همه اين كتاب‌ها عميق‌تر است. سپس محمد اقبال، اقبال ملايى نيست كه بگوييم مذهبش را از توى حجره گرفته و يك صوفى نيست كه از خانقاه برخاسته باشد; اقبال يك روشنفكر بوده، آن هم قبل از اينكه اين مسائل به ايران بيايد، براى اينكه دو قرن در ميان انگليسى‌ها زندگى كرده است. استعمار ما يك استعمار تلفنى است، اما استعمار هند استعمارى است كه با انگليسى و اروپايى زندگى كرده; زبانش، زبان انگليسى است. اين آدم به اروپا رفته و با هگل، نيچه، گوته، دكارت و كانت كشتى گرفته، بعد برمى‌گردد و مى‌گويد: افسوس از اين چندين سال كه در اروپا به هدر دادم.
كسى كه نامش را در تاريخ فلسفه مغرب زمين مى‌آورند; يعنى دو نفر كه غربى نيستند، اما در تاريخ فلسفه مغرب زمين نام آنها آمده است; يكى عمر مولود الجزايرى كه نام او را در شمار نويسندگان فرانسه مى‌آورند و ديگرى محمد اقبال كه نامش را در شمار فلاسفه غرب مى‌آورند. او نه در كاباره بوده، نه بانكدارى خوانده و نه آرايش خوانده، اما در عالى‌ترين قله فكرى بشر فلسفه خوانده است. سپس باز مى‌گردد و مى‌گويد: خواب ديدم كه مست هگل هستم (هگل يكى از جرقه‌هاى كم رنگ‌تر ماركس است) و دامنه فكر او، جهان را از تنگ دامنى خود شرمگين كرده است، اما يك مرتبه پيرى يزدانى را در خواب ديدم; او را كه ديدم، هگل مثل تصويرى محو شد.
گر چه فكر بكر او پيرايدم همچون عروس
ماكيان كز زور مستى خابيدند بى خروس
اين مرغ‌هايى كه خروس ندارند و به زور مى‌خواهند تخمى بيندازند; اين تخم، براى خوردن خوب است، اما اگر زير مرغ بگذاريد، جوجه نمى‌دهد، چون نطفه ندارد، جان ندارد، زايش ندارد; كسى كه ايدئولوژى هگل را به عنوان يك استاد مى‌شناسد، نه به عنوان يك ترجمه چرند و دروغ كه مترجم هم نفهميده، بعد مى‌گويد: «تمام هگل مثل تخم خروس نديده‌اى است كه براى نيمرو خوب است‌». در برابر، او مولوى را يك خورشيد تلقى مى‌كند. يك بينش عرفانى و احساس عرفانى و خداپرستى در اين اوج متعالى ماوراى هگلى براى جوان مطرح مى‌شود.
وقتى كه اين نطفه عشق، در روح نسل جوان ما وارد شد، اين در خونش جريان پيدا مى‌كند و چون اين خونى نيست كه او را به انزواى معبد و مسجد بكشاند و خونى است كه همان طور مثل حلاج، در خاكسترش هم مى‌تپد، همان طور هم تبديل به خون حسين مى‌شود، و يا خون ابوذر مى‌شود و در دعواى يك شعار اقتصادى، در متن زندگى و سرنوشت‌بشر مى‌افتد; يعنى يك عاشقى كه مسلح و مسئول است; به تعبير آن دوستان، على با آن عظمتش مى‌گويد: ولايت و وصايت و اتمام دين كه با ولايت من است، همه را در گرو اين قرار مى‌دهم كه گرسنگان را سير كنم و گلوى پرخورها را بگيرم و بگويم: هر چه خوردى پس بده و اگر شير شده و در كامشان رفته، بيرون مى‌كشم. پس اين يك انزواطلبى صوفيانه نيست، خون انسانى است كه در همان حال كه عاشقانه و عرفانى است، در همان حال مجاهد و مسئول عدالت و آزاديخواه است.
بنابراين، اين آدم در برابر آن انسانى كه ماركس مطرح مى‌كند، نه تنها دچار احساس نارسايى نمى‌شود، بلكه همه اينها را با نگاهى مشرف بر آن مى‌نگرد و احساس مى‌كند كه اين مجسمه سنگى كه ماركس از انسان مى‌سازد، هر چند زيبا و خوب است، اما به قول اقبال، آن نطفه را ندارد. نه تنها احساس كمبود نمى‌كند، بلكه احساس زياد بودن مى‌كند. اينجا است كه اسلام، نه به عنوان يك نيمه روشنفكرى مادون ماركسيستى كه در تكامل به ماركسيست مى‌رسد، بلكه اسلامى مطرح مى‌شود كه بر ويرانه بن ست‌شكست ليبراليسم سرمايه دارى و عرفان‌گرايى صوفيانه و عدالت‌خواهى ماترياليستى بنا شده; يعنى يك اسلام ماوراى ماترياليست، و ماوراى ماركسيسم است. او ديگر دچار عقده نمى‌شود و وابستگى عرفانى بزرگ‌ترين پيوند و عاملى است كه به يك جوان تعالى وجودى و درونى و يك زيبايى روحى مى‌دهد ; در نتيجه نه در برابر ايدئولوژى كه مى‌خواهند انديشه اسلامى او را با تيغ فكر و علم و منطق از ريشه بكنند، آسيب‌پذير مى‌ماند و نه در برابر وسوسه‌هاى تباه كننده‌اى كه سرمايه‌دارى و مصرف پرستى و جنسيت و پوچ‌گرايى استعمار فرهنگى مى‌خواهد او را در آن بغلطاند.

آيت الله خامنه‌اى

با ذهن ساده و بى‌اطلاع و بى تجهيزات، اگر كسى به قرآن مراجعه كند، هيچ چيز نمى‌فهمد، جوان غير مذهبى، پيش من مى‌آيد و مى‌گويد: من اين صفحه قرآن را نگاه كردم; چى در آن هست؟ من نگاه مى‌كنم و مى‌بينم خيلى چيزها در آن هست و بعد كه تشريح مى‌كنم، او قبول مى‌كند كه اين چيزها در آن هست; البته اگر قدرى معاند باشد، مى‌گويد: اينها را شما خود اضافه مى‌كنى. من آنچه به نظر من واضح و روشن است، مى‌بينم; مثلا در آيه «و استعينوا و بالصبر و الصلاه‌» و «قل انما اعظكم بواحده ان تقوموا مثنى و فرادى‌»
و يا خطبه آغاز خلافت‌حضرت على (ع): «الا و ان بليتكم قد عادت لهيئتها يوم بعث الله نبيهم صلى الله عليه و آله‌» ، من ده‌ها مطلب ظريف و دقيق و تعيين كننده در آن آيه و آن سوره و آن خطبه و آن حديث مى‌يابم كه او نمى‌يابد. چرا؟ براى اينكه آمادگى ذهنى براى فهميدن آن كتاب را ندارد ; مانند آدم عامى كه در اين مجلس باشد. محققا آنقدر از حرف‌هايى كه در اين مجلس توسط بنده و شما و ايشان زده شد، به قدر مستمعين اين مجلس چيز نمى‌فهميد، اصلا نمى‌فهميد كه چه مى‌گوييم يك مقدار آمادگى ذهنى مى‌خواهد تا انسان بتواند از كلام خدا و احاديث و نهج البلاغه استفاده كند. با ذهن ساده و بسيط و ابتدايى نمى‌توان; بايد كتاب‌هاى مذهبى خوب و نظرات عالى مترقى را شناخت و دانست و به قرآن مراجعه كرد ; خواهيد ديد كه آن موقع انسان با دست پر بر مى‌گردد.
اصل دوم كه به اندازه اصل اول درست است، اين است كه اگر ما دنبال مسئله‌اى در قرآن مى‌گرديم، بدون پيشداورى قبلى بگرديم ; قبلا در ذهنمان آن مسئله را تمام نكرده باشيم كه بعد بخواهيم آن مطلب را در قرآن، به هر قيمتى كه هست و به زور و با هزا ر من سريشم و چسب به فلان آيه و فلان خطبه نهج‌البلاغه بچسبانيم; اين خيانت‌به هر كتابى است كه انسان مى‌خواهد مطالعه كند، نه تنها قرآن.
جنابعالى مقاله‌اى نوشته باشيد و منظور من اين باشد كه از آن مقاله، فحش به آقاى ج در بياورم، بگردم و با زحمت زياد بگويم كه بله فلان جمله شما اشاره به اين است. خوب اين كار خائنانه، نابخردانه و بى‌حاصل است. مثلا اگر مى‌خواهم در مورد يكى از اصول اقتصادى يا فلان مسئله فلسفى يا تاريخى كار كنم، نبايد قبلا يك طرز فكرى را در اين زمينه پذيرفته باشم، آن را حق بدانم، بعد براى اينكه آن را در قرآن پيدا كنم، به دنبال يك اشاره، يك احتمال، يك اشاره فرضى و خيالى و... بگردم. آيه‌اى را اين جور معنا كنم كه قبلا پيشداورى من، مرا به آنجا رسانده است. اين كار بسيار غلط است. با آمادگى لازم و قبلى و بدون پيشداورى و قضاوت قبلى، بايد وارد قرآن و حديث‌شد; اگر با اين دو اصل كسى وارد قرآن بشود، خيلى چيزها از قرآن مى‌فهمد; البته راه فهم بسته نيست. استعدادهاى سرشار فراوان است. چنانچه آن آمادگى‌ها در افرادى وجود داشته باشد، اى بسا خيلى چيزها را بفهمند كه بنده ٢٠ سال كار كرده و به خيال خودم متخصص، اصلا به ذهنم نرسد، چنانكه فراوان اتفاق افتاده كه جوانى مى‌آيد و آيه‌اى را از من مى‌پرسد، من مى‌گويم. بعد مى‌گويد: آقا اين مطلب هم در اين آيه نيست؟ يك مرتبه مى‌بينم بله چرا اتفاقا او يك مطلبى را از اين آيه فهميده كه من نفهميدم، نه فقط در زمينه قرآن، در زمينه مسائل تاريخى و.... به همين صورت است.
به نظر مى‌رسد كه آقاى دكتر [دكتر شريعتى] در سخنرانى‌ها كتاب شهادت و يا كجا چنين چيزى را گفتيد كه من فلان مطلب را از حادثه عاشورا نفهميدم. آقاى فلان كه مقدمه را نوشته فهميده، من ديدم كه اين مسئله عينا براى ايشان هم پيش آمده; فراوان اتفاق مى‌افتد.
با اين دو اصل كه به نظر من، هر كدام يك شايستگى است، بايد حديث و قرآن را فهميد; بنابراين عرضم را خلاصه مى‌كنم و خودم و همه حضار آماده مى‌مانيم تا آقايان نظراتشان را ابراز كنند. بنده فكر مى‌كنم كه على رغم تمام ظواهرى كه ممكن است كسى را از اين نسل نااميد كند، نسل جوان جويا و كاوشگر ما بتواند، به يك متمسك قوى فكرى و اسلامى دست‌يابد كه همان حقانيت اسلام و درستى اسلام و انطباق اسلام با فطرت درست، رسيدگى اسلام به نيازهاى انسان كه نيازهاى انسان را به طور دقيق درك كرده و احكام و معارفش اين را نشان مى‌دهد و جهان بينى اسلامى اين را تشريح مى‌كند. اين واقعيت اسلام خود ضامن اين است كه كاوش‌گران و كوشش‌گران و تعقيب‌كنندگان يك ايدئولوژى رهايى بخش و راهنما و سعادت‌بخش را از اسلام به آنها بدهد و در اختيار آنها بگذارد و شرطش هم كار در اين زمينه است; البته صلاحيت و تخصص لازم است، اما اين تخصص و صلاحيت‌براى همه قابل وصول است; البته مقدماتى دارد و يكى از مهم‌ترين اين مقدمات اين است كه انسان به قرآن و كتاب و سنت مراجعه كند و با اصول آشنا شود وبا آنها انس بگيرد و آن دو اصل را هم از نظر دور ندارد.

آقاى فخرالدين حجازى

استاد مطهرى چون استاد هستند، بايد فرمايش ايشان را به آخر گذاشت; بنده نه به عنوان يك بحث علمى و يا فكرى، بلكه به عنوان آنچه لمس كردم و درك كردم و طى تماس‌هايى كه با دانشجويان داخل و خارج، كم و بيش داشتم، اطلاعاتى در اختيار آقايان مى‌گذارم. همان طور كه آقاى خامنه‌اى فرمودند، جامعيت اسلام و اصالت اسلام حقيقتى است كه در دوره‌هاى مختلف، على‌رغم جريان‌هاى مخالف، دوران تازه تولد يافتگى‌اش است. معجزه اسلام موجب شده است كه در اين دوران تاريك، اين قيقت‌با درخشندگى بيشترى تجلى كند و اگر تا پيش از اين اسلام در محيطهاى منحط عوام حركت اندكى داشته، امروزه در بالاترين سطح فكرى و علمى خودنمايى مى‌كند و معجزه‌اى به وقوع پيوسته كه هر كسى براى افتخار خود به اسلام بيشتر ابراز وابستگى مى‌كند تا شاهد بزرگ‌ترين جنبش‌هاى اسلامى در دنيا در جنبه‌هاى فكرى، سياسى، اجتماعى، اقتصادى و حتى نظامى هستيم و دنيا امروز اسلام را به صورت يك مذهب محرك و متحرك شناخته است. آنچه دكتر عزيز مطرح فرمودند، حقيقتى است كه امروز از يك اسلام نوخاسته روشن در دنيا برخاسته، ولى چون داراى تحرق است، مخالفت در جبهه عظيم را برانگيخته. جبهه استثمارگران كه اسلام به زيان منافع آنها است و جبهه مكتب رقيب كه در برابر اصالت مكتب اسلام احساس شكست مى‌كند . اما نويدهايى كه آقاى خامنه‌اى دادند را كاملا حس مى‌كنيم و صدها نامه‌اى كه از خارج از كشور مى‌رسد، اين گفته را تاييد مى‌كند. از اين جريان خوشبختيم، ولى خطراتى هم اين نهضت را تهديد مى‌كند كه ما بايد، هم خطرات و عوامل بازدارنده را بشناسيم و هم عوامل مؤيده را بشناسيم و به تقويت آنها بپردازيم، آنچه ما بايد به عنوان كمك از اين سو به آن سو بفرستيم، بايد بررسى شود يكى از مسائل مبارزه با آسيب‌پذيرى حركت اسلامى در جهان خارج، مسئله تاكتيك مبارزه است كه اين تاكتيك بايد توسط اشخاصى مانند جناب دكتر شريعتى كه در آن جو تنفس كردند و آن محيط را دقيقا بررسى كردند، عرضه شود. با توجه به اينكه تاكتيك در محيطهاى مختلف بايد تغيير كند، مثلا تاكتيك حركت اسلامى در ايتاليا با تاكتيك حركت در امريكا يا انگلستان مسلما تفاوت‌هايى دارد. بايد كسانى كه در آن محيط زيست كرده‌اند و جامعه آنجا را شناخته‌اند و از لحاظ روانى با مردم آنجا تماس داشته‌اند، اين تاكتيك‌ها را تنظيم كنند; به علاوه خود دانشجويانى كه در آن محيط هستند هم بايد به اين مسئله شكل بدهند و با مشورت و شناخت جبهه خودشان را متمركز و متشكل كنند. ولى مسئله ديگر، مسئله استراتژى و ايدئولوژى است كه بنده هم به تاييدات محكمى كه آقاى خامنه‌اى فرمودند، باز هم تاييدات و تاكيداتى مى‌افزايم كه اصل تخصص و كارشناسى در هدايت اين حركت مقدس، ضرورت فورى و حتمى دارد، زيرا خطرى كه اين حركت را تهديد مى‌كند، عدم تخصص كسانى است كه به نام اسلام سخنانى مى‌گويند يا از سوى اسلام، بدون نگرش اجتهاداتى را ابراز مى‌كنند كه گاهى با هدف اصلى مذهب مغاير است. بعضى از نوشته‌هايى كه از آنجا مى‌آيد يا اظهار عقايدى كه مى‌شود، ممكن است در ظاهر خيلى فريبا و جالب و زيبا باشد، ولى در آن متضمن انحرفاتى است كه اصل دين را تهديد مى‌كند و بعضى از دانشجويان براى اين كه مكتب خودشان را پرجلاتر معرفى كنند، يا مطالبى را كه از اسلام نيست، به آن مى‌افزايند يا مطالبى را كه از اسلام هست، از آن مى‌كاهند و در نتيجه يك آنارشيزم فكرى و مذهبى در آن محيط پيدا شده و آنها احساس بسيار عميق و فورى مى‌كنند، به اينكه مسائل با تحقيقات بيشترى تحت نظر متخصصين مطرح شود، چون مكاتب رقيب سخنانشان مستند به تفكرهايى است كه به ظاهر استوارى افكار آنها را مى‌رساند.
بنابراين يكى از اقدامات فورى كه بايد انجام پذيرد آن است كه يا از خود ايران متخصصين، جناح‌هاى مذهبى را در خارج هدايت كنند كه كارى بس مشكل است‌يا يك فداكارى ايجاد شود كه بعضى فداكاران مهاجرت كنند و سختى‌هاى اين مهاجرت را تحمل كنند و از محيط بگريزند و در آنجا تحقيقات دانشجويان صميمى و پاك را تحت ضابطه و قاعده عقلانيت اسلامى در آورند و از افراطها و تفريطهايى كه به زيان اسلام است، جلوگيرى كنند; حتى اگر سختى يا اظهار عقيده‌اى به ظاهر به سود اسلام است، ولى در باطن حق نيست، آن را رد كنند يا بيان و سخنى، اگر چه در مرحله نخستين به زيان پيشرفت اسلام است، ولى جزء اصل اسلام است، از ابراز آن خوددارى نكنند.
مسئله بسيار مهمى كه بايد مطرح كنيم و شايد با طرح اين مطلب، متهم به كهنه‌انديشى و ارتجاع شويم، ولى وظيفه اسلامى ما و معتقدات ما، ما را بر آن وا مى‌دارد كه بيان آن را مصممانه همه جا ابراز داريم، اين است كه امروز اسلام از دو سو در خطر قرار گرفته، از يك سو اسلام به صورت يك مذهب ذهنى و تخيلى و اساطيرى درآمده، هم اسلام، هم قرآن و حتى چهره رهبران و حتى حادثه كربلا كه استاد مطهرى يكى از بزرگ‌ترين خطرات را به جان پذيرفتند و در بيانات ارشادى خود، كوشيدند كه حجاب‌هايى را كه اساطير بر روى چهره واقعه كربلا با دست‌هاى جاهل و مغرض افكنده بردارند و امروز در محيط خاص ما، اسلام به صورت يك مذهب ذهنى و خيالى و شب اولى فقط و توجه به آخرت محض درآمده و سازندگى خود را در محيط زندگى، براثر اين يانت‌بزرگ از دست داده و مثل مذهب مسيحيت پيشين كم‌كم متوارى شده، به گوشه‌هاى معابد رفته كه باز استاد مطهرى در كتاب علل گرايش به ماديگرى، به اين مسائل كاملا اشاره كردند. اين خطرى است كه ذهنى‌گرى و خيالبافى اسلام را در داخل كشورهاى اسلامى به مخاطره انداخته است.
اما اين تفريط يك افراط بزرگى را در خارج از كشور پديد آورده; يعنى جوان‌هاى تحصيل‌كرده و دانشمند و انديشمند ما در خارج از كشور در برابر سيل تبليغات مجهز مكاتب مادى رقيب قرار گرفته‌اند، براى آنكه بتوانند در مبارزات خود پيروز شوند، بعد معنوى اسلام را از آن بريده‌اند، سخن از اقتصاد اسلام و سياست اسلام و آموزش و پرورش اسلام دارند و سعى مى‌كنند كه اسلام را تندتر و داغ‌تر از مكاتب اشتراكى معرفى كنند و براى اينكه متهم به كهنه‌پرستى و ارتجاع نشوند، بعد معنوى دين را از آن بريده‌اند . حتى سخنرانى‌هايى كه در آن محيط مى‌شود، سخنران‌ها براى جلب نظر دانشجويان و حتى براى تفاهم با مكاتب مادى، از بعد معنوى و ماورايى اسلام سخن به ميان نمى‌آورند. دكتر شريعتى كه تحصيل كرده خارج است، ولى زمينه معنوى دين را از خود مكتب در خود محيط اسلام خوشبختانه داشته، با اينكه مادى‌ترين مسائل اسلامى را طرح كرده; با اين كه دانش جامعه‌شناسى و تاريخ خود را به خدمت اسلام آورده و در اوج برترين گويندگى‌هاى دانشگاهى سخن گفته، آن قدر شهامت داشته كه اين تهمت را به جان بپذيرد، ولى معنويت را هم از اسلام بازگو كند. آنچه موجب ارادت ما به ايشان شده، اين است كه ايشان در ضمن اينكه اسلام را به صورت يك مكتب سياسى، يك مكتب اجتماعى، و يك مكتب فكرى معرفى كرده‌اند، ولى كتابى هم به نام نيايش دارند و بد ندانسته‌اند كه از زين‌العابدين و نيايش او و اثر نماز و دعا سخن بگويد، حتى من گاهى كه در خارج و پيش كسانى كه در جبهه مخالف ايشان قرار داشته و دارند، گفته‌ام كه ايشان نه تنها مسلمان و شيعه، بلكه دوازده امامى و بلكه معتقد به غيبت امام زمان هستند. در صورتى كه در دنياى امروز، يك دكتر جامعه‌شناس، بايد كسر شان بداند كه - نعوذبالله - يك مسئله به ظاهر ذهنى به عنوان غيبت امام زمان (عج) را هم مطرح كند، ولى مع‌الاسف اعلام خطر مى‌كنم و با خوش‌بينى‌هاى فراوانى كه از حركت‌هاى اسلامى كه در خارج از كشور پديد آمده، اين خطر وجود دارد كه دانشجويان ما بر اثر نداشتن يك راهنما و رهبر متخصص و داشتن احساسات، فقط مسائل مادى و اجتماعى، و احساس ضرورت مبارزه با مكاتب مادى، شايد به تدريج اين ميل در آنها پيدا شود كه مسائل معنوى اسلام را يا كم بگويند يا موقتا ناديده بگيرند; حال اينكه معجزه اسلام در همان معنويت آن است و جرقه شديد شهادت حسينى (ع) نمايشگر معنويت است كه تا حسين به الله و معاد معتقد نباشد، چنين فداكارى عظيم از او سر نمى‌زند و با آنكه در سخنان خود اسرار قيام خود را به عنوان حكومت‌به عنوان اقتصاد و مبارزه با ستم معرفى مى‌كند، ولى مبناى حركت را اعتقاد به الله مى‌داند و در تمام خطبه‌هايش با نام خدا آغاز مى‌كند و دنيا را بى‌ارج مى‌شمارد و آخرت و لقاى خدا را آرزو مى‌كند. بنابراين، من تصور مى‌كنم كه آقاى دكتر، مفصل‌تر و عميق‌تر و مستدل‌تر عرايض بنده را تاييد مى‌كنند. استاد مطهرى كه متخصص و كارشناس در مسائل معنوى وفلسفه الهى هستند هميشه به ما تذكر مى‌دهند.
شنيدم كه چندى پيش در انگلستان، راجع به شهادت سيدالشهداء نطقى بسيار عالى انجام گرفته و در نمايش چهره درخشان اباعبدالله خوب سخن گفته شده، ولى متاسفانه خود سخنران در همان مجلس نسبت‌به شخص حضرت امام حسن (ع) رسما اهانت كرده است. اين دليل آن است كه گوينده فقط خواسته بعد تند دين را ارائه بدهد تا به ظاهر در سخنرانى خود پيروز شود، ولى غافل از اينكه با ضربه زدن به امام حسن به خود امام حسين (ع) هم ضربه زده است. حتى شواهد عينى وجود دارد كه دانشجويان عزيز اسلامى كه خيلى درباره اسلام سخن مى‌گويند وتبليغ مى‌كنند، وظايف عبادى خود را به سردى انجام مى‌دهند و برخى را انجام نمى‌دهند.
پيشنهاد بنده در اين مسئله خلاصه مى‌شود كه تاكتيك مبارزه با مكاتب رقيب و قدرت‌هاى خصم، بايد به وسيله كسانى كه در آن جو تنفس كرده‌اند يا خود آن دانشجويان تنظيم شود، ولى از لحاظ معتقدات و دين، حتما و حتما بايد اين كار تحت نظر كارشناسان دينى انجام شود و عده‌اى از متخصصين بايد مهاجرت كنند و اين سختى و حرمان و حتى خطر را به جان بپذيرند كه ٠٠٠/١٢٠ دانشجوى خارج از كشور كه ذخاير گرانبهايى براى ما هستند، به طرف انحراف نروند و خود متخصصين هم اين توجه را داشته باشند كه دين را در همه ابعادش تبليغ كنند; بعد مادى و معنوى، فردى و اجتماعى و عبادى، و آنچه در مسير زندگى است.

استاد مطهرى

بسم الله الرحمن الرحيم. قسمتى از آنچه كه من مى‌خواستم عرض كنم و شايد نيمى از آن، از طرف آقاى خامنه‌اى و آقاى حجازى و بخشى در ابتدا از طرف آقاى دكتر مطرح شد. مسئله بدون نفاق كه بحث جالب و لازمى است و مورد ابتلا و اتفاقا باز جزء اصول معارف اسلامى است و نه تنها بگوييم كه دستاورد فرهنگ غربى، بلكه جزء اصول معارف اسلامى است، همين مسئله روانى و روحى و اجتماعى است و حتى اين موضوع از خود قرآن مجيد اين موضوع الهام مى‌گيرد و اساس آن در خود قرآن است. در قرآن و كلمات اميرالمؤمنين و به خصوص شرح اينها در كلمات عرفا راجع به اين چهره‌هاى سه‌گانه‌اى كه انسان دارد، يكى همان چهره جسمانى و بدنى و ديگر چهره روحى و ضمير به اصطلاح خودآگاه كه امروز مى‌گويند كه گاهى ميان اين دو اختلاف است كه اين همان نفاق معروف و مصطلح است. يكى آن چهره باطل باطن انسان كه خود انسان هم از آن بى‌خبر است و او را حتى خودش هم از روى علائم بايد بفهمد; يعنى نمى‌تواند با مراجعه به ضمير خود آن را كشف كند كه من اين نفاق را ندارم با يك معيار و يك علائم بسيار بسيار دقيق، انسان مى‌تواند بفهمد و چه بسا حتى يك عمر هم اين را كشف نكند كه در اينجاها داستان زياد است. مى‌گويند يكى از اين علائم روياهاست; آدم گاهى وقت‌ها در عالم رؤيا خواب‌هايى مى‌بيند كه در عالم رؤيا دست‌به كارى و جنايتى و فكرى مى‌زند كه امكان ندارد در بيدارى حتى تصورش را كرده باشد و اين اگر در عمق ضميرش اين موضوع پنهان نباشد، امكان ندارد كه بعد در عالم رؤيا اين مطلب از او بروز كند. اين مبناى علمى هم دارد. اينجا فقط به يك داستان قناعت مى‌كنم و رد مى‌شوم; مرحوم ابوى ما، از يك آقاى ملايى كه ما او را نديده بوديم، نقل مى‌كردند كه آدم خوشمزه‌اى هم بود. گفتند يك بار گفت فلانى گفتم بله (با همان لحجه خراسانى) چه قدر خوب شد ما آن زمان‌ها نبوديم; يعنى زمان وفات پيغمبر و خلافت و داستان على و... گفتم: چطور؟ گفت: يك شب من خواب ديدم كه خليفه دوم با هيمنه مى‌آيد. گفت: چنان آستين عبا را كشيدم كه حتى ركوع و تعظيم كردم. خوب شد آن وقت نبوديم، اگر بوديم حتما اين كار را مى‌كرديم.
حالا اين موضوع، شايد همين طور كه در قشرهاى شخصيت انسان اين مراتب وجود دارد، در قشرهاى جامعه هم، همين‌ها وجود دارد; اى بسا افرادى در جامعه يك فكرى را تبليغ مى‌كنند، بدون اينكه خودشان بفهمند كه اين فكر را از ناحيه دشمنان خودشان گرفته‌اند; يعنى اين ضمير مخفى جامعه است كه در وجود اينها تجلى كرده و به صورت فكر اينها بيرون آمده. حالا بيش از اين در اين قسمت‌بحث نمى‌كنم و مى‌روم به سراغ قسمت آخر.
يك بحثى اينجا شد كه مورد قبول واقع شد، ولى براى من محل ترديد است و آن اين است كه ديگران به دو گروه خصم و رقيب تقسيم شدند; من نتوانستم بفهمم كه اين چطور مى‌شود كه يك گروه خصمند و يك گروه رقيب; البته فرق ميان خصم و رقيب روشن است; خصم به كسانى مى‌گوييم كه به اصطلاح يكديگر را نفى مى‌كنند و يكديگر را مى‌كوبند; اينها متخاصمند، ولى رقيب‌ها نسبت‌به يكديگر جبهه منفى ندارند، بلكه هر كدامشان اهدافى يا هدف واحدى را جست‌وجو مى‌كنند كه يكى مى‌خواهد آن هدف را به خودش اختصاص دهد و ديگرى هم به خودش; بدون اينكه بخواهند يكديگر را نفى كنند، مثل دو دانشجو كه مى‌خواهند شاگرد اول شوند، يا دو اسبى كه مى‌خواهند در مسابقه اول شوند; يك وقت اين سوار جلوى سوار ديگر را مى‌گيرد كه نيايد، اين تخاصم است، اما يك وقت كوشش مى‌كند كه خودش جلو بيفتد، اين رقابت است. يك وقت دو دانشجو، يكى سعى مى‌كند ديگرى درس نخواند، اين تخاصم است، يك وقت كوشش مى‌كند كه خودش جلو بيفتد، اين رقابت است.
ماركسيسم يك رقيب متخاصم است; بلكه يك رقيبى است كه الدالخصام است; يعنى درست است كه واقعا همين طور كه اسلام كوشش مى‌كند كه سرزمين‌هايى را فتح كند، او هم مى‌خواهد همان سرزمين‌ها را به خود اختصاص دهد، ولى متاسفانه به قدرى در او خشونت وجود دارد كه در امپرياليسم چنين خشونتى وجود ندارد و از هيچ وسيله نامشروعى براى كوبيدن اسلام، به عنوان خصم خود خوددارى نمى‌كند. اينكه آقاى جعفرى فرمودند (ظاهرا اشاره استاد به خارج از اين جلسه و به گفته يانوشته‌اى خارج از اين جلسه بوده است) كه كتاب‌هاى بسيار مستهجن، اتفاقا اشتباه مى‌كنيد، همين كتاب‌هاى بسيار مستهجن را هم متخصص‌ها مى‌نويسند و بسيار حساب شده است. براى جنابعالى كه در زمينه اسلام مطالعه داريد، اينها مستهجن است، ولى همين كتاب‌ها هزاران بچه را فريب مى‌دهد. آنهايى كه نوشته‌اند، هم براى گمراه كردن جنابعالى ننوشته‌اند، براى گمراه كردن گروه‌هاى ديگر است، تا وقتى كه كتاب «تاريخ جهان‌» كه در خود شوروى نوشته شده و ترجمه شد، دروغ‌هايى مى‌گويد كه نمى‌شود گفت‌شاخ‌دار، شاخ‌دار، بلكه دم‌دار هم برايش نارساست، وقتى كه مى‌خواهد مكتب خود و به اصطلاح ماديت تاريخى را در مورد اسلام هم تعميم بدهد مى‌گويد، اسلام خلق شده اشراف قريش و مكه است، چنين نهضتى قبل از اسلام در شرف تكميل بود و آن قيام برده‌ها عليه اشراف بود و بعد اشراف آمدند و اسلام را اختراع كردند; دروغى به اين روشنى! هر چه نبرد اسلام دارد، با همان اشراف است. خوب ياران پيامبر چه كسانى بودند، دشمنان پيامبر چه كسانى بودند مى‌گويند: اشراف اول نمى‌دانستند كه اين تز آمده آنها را نجات بدهد، بعد از وفات پيامبر قضيه را فهميدند.
البته اين حرف‌ها براى يك نفر آدم وارد، حرف مضحك و مستهجن است، ولى اين همانى است كه حتى متخصص در همان جا آن را نوشته‌اند.
اما مسئله آخر كه به طور خلاصه عرض مى‌كنم، چون من خودم وقت‌خوابم گذشته است و حقيقتش وقتى از وقت‌خوابم مى‌گذرد، خيلى ناراحت مى‌شوم (شوخى يكى از حضار و خنده سايرين و استاد) عرض كنم كه در مسئله آخر، من يك جمله معروفى را از ارسطو نقل مى‌كنم كه جمله بسيار خوبى است. ارسطو مى‌گويد: «اگر بايد فيلسوفى كرد، بايد فيلسوفى كرد و اگر نبايد فيلسوفى كرد، باز هم بايد فيلسوفى كرد». خيلى حرف عالى‌اى است; مى‌خواهد بگويد كه اگر فلسفه درست است كه درست است، اگر هم بخواهيم كه فلسفه را باطل بدانيم و نفى كنيم، باز فلسفه مى‌تواند فلسفه را نفى كند; يعنى خيال نكنيد كه مثلا يك مسئله در طب، در پزشكى، در علوم طبيعى، در رياضيات يا يك مسئله علمى (به اصطلاح امروز)، بتواند فلسفه را نفى كند، اگر هم بنا شود كه فلسفه را ابطال كرد، باز فلسفه است كه مى‌تواند فلسفه را ابطال كند، نه غير فلسفه.
ما سرمايه هزار ساله‌اى داريم به نام معارف اسلامى; اگر معارف اسلامى درست‌باشد، باز همان متخصصان حق دارند كه درباره اين سرمايه اظهار نظر كنند كه درست است، نادرست است; حرف پوچ دارد يا حرف درست دارد; اگر هم بخواهند كه باز عكسش را بگويند، باز چنين كسانى مى‌توانند درباره فرهنگ و معارف هزار ساله اظهار نظر كنند.
من نمى‌خواهم بگويم كه سوء نيتى در كار هست، اما گاهى وقت‌ها خطر حسن نيت‌ها از سوء نيت‌ها بيشتر است. من معتقدم كه اگر بنا شود كه بنا شده كه يك حركت اصيل اسلامى - كه حتما اين حركت‌بايد در درجه اول فرهنگى و فكرى باشد كه نيست، نبوده و تازه دارد شروع مى‌شود - فكرى، فرهنگى، اسلامى شود ديروز هم در منزل آقاى همايون همين مطرح بود، بايد از همان متن فرهنگ ١٢٠٠ ساله خودمان بجوشد، از غير آنجا، از هر جا كه باشد، به نتيجه‌اى نخواهد رسيد; يعنى ما بايد همكارى بكنيم، اما اين به اين معنا نيست كه ديگران نيازهايشان را نگويند، دردهاى خودشان را نگويند و به اصطلاح محرك نباشند، مشوق نباشند، مقصود نقطه عزيمت است كه از كجا بايد شروع شود. ما باز هم در اين زمان، به خواجه‌نصير الدين طوسى قرن ١٤، به شيخ مرتضى انصارى نيازمند هستيم. ما در اين زمان به ابن‌سينا و ملاصدرا احتياج داريم; يعنى با همان سرمايه، اما تنها آن سرمايه كافى نيست. آن سرمايه با فرهنگ جديد كه اساس و پايه و مايه آن درخت ريشه گرفته است، پيوند خورده است.
من در ميان همه حركت‌ها و نهضت‌هايى كه در ميان جوانان هست - كه همه را گرامى مى‌دارم - يك جريان را مى‌بينم كه از همه آنها مقدس‌تر است. مقصود من اين است كه شايد مثمرتر باشد و اين زياد پيدا شده و من مى‌توانم نام‌هاى آنها را ببرم تا شما بشناسيد. جوانان بسيار متدين، پرجوش و خروش و تحصيل كرده ما كه رشته‌هاى جديد طب و مهندسى‌هاى مختلف و علوم اجتماعى و جامعه‌شناسى، تحصيلات عالى كرده‌اند; با اسم و رسم آنها را مى‌شناسم. اينها يك حالت‌بى‌تابى پيدا كرده‌اند كه بيايند و طلبه شوند. من پارسال در شيراز بودم، عده زيادى از دانشجويان آنجا از من كسب تكليف مى‌كردند كه ما حالا كه از اينجا فارغ‌التحصيل شويم، مى‌خواهيم براى اينكه معارف اسلامى را ياد بگيريم، (با من مشورت مى‌كردند) مى‌خواهيم به دانشكده الهيات برويم، البته من اين را آهسته بگويم: مى‌ديدم فعلا زمينه نداريم، اما بايد زمينه را درست كرد.
اكنون كسانى هستند كه امسال مى‌خواهند فارغ‌التحصيل شوند، خودش يك طرف و در طرف مقابل پدر مسلمان، مادر مسلمان، برادر مسلمان، اما او يكسره مى‌گويد كه من مى‌خواهم بروم و طلبه شوم; من به اينها گفتم و عقيده‌ام اين است كه شما تحصيلات خود را رها نكنيد و تحصيلاتتان را به پايان برسانيد كه خود اين به پايان رساندن ارزش بسيار زيادى دارد. بعد هم يك اثر آن اين است كه شما مى‌توانيد دنبال پول نرويد، ولى به اين وسيله مى‌توانيد مقدار كمى از وقت‌خود را با همان شغلتان زندگى خود را اداره كنيد كه ديگر نخواهيد از بودجه حوزه و سهم امام زندگى كنيد، باقى ديگر را واقعا بياييد و طلبه شويد كه اگر واقعا ما ٥٠ طلبه اين چنينى پيداكنيم، به نظر من برابر خواهد بود با ١٠٠٠ طلبه ديگر مثل خودم كه از ده بلند شدند و با معلوماتى كه از مكتب‌خانه شروع شده، به اينجا آمدند (حالا من به ديگران جسارت نمى‌كنم). من خيال مى‌كنم كه اگر چنين چيزى رخ بدهد، همان چيزى كه ما مى‌خواهيم، يعنى يك نهضت فرهنگى، اسلامى در جهت درك و شناخت اسلام، براساس همان فرهنگ اصيل و واقعى خودمان صورت مى‌گيرد. ولى به صورتى كه مواد خام به صورت يك سلسله مواد قابل استفاده در بيايد; بنابراين، اين كار مسئله تخصص كه مطرح شد، به نظر من هم مسئله صحيحى است، ولى آقايان هم منظورشان اين نبود كه حالا وقتى ما مى‌گوييم متخصص، غير متخصص‌ها حق حرف زدن و اظهار نظر و كتاب نوشتن ندارند، متخصص كسى است كه در نهايت امر، حرف او ملاك است. غير متخصص‌ها هم به متخصص‌ها فكر مى‌دهند.
بنابراين، شروع كار با چنين برنامه‌اى است، ولى اين هيچ وقت‌به معنى رد كردن و نفى كردن غير آن نيست. آقاى مهندس بازرگان (كه چون ايشان نيستند قهرا گفتن ما خالى از هرگونه شائبه است) دوست‌بسيار صميمى و بسيار قديمى ما، من در مسائل علمى با ايشان شديدا اختلاف نظر دارم، ولى در عين حال مردى است در نهايت اخلاص، و كارهايى كه اين مرد كرده است، با اينكه بيشتر اطلاعاتش در فرهنگ جديد است، كارهاى بسيار بسيار پرثمرى بوده; يعنى بسيار مواد خوبى را اين مرد طرح كرده كه حالا اگر هم مطلبى را فرضا نتوانسته تا نهايت امر برساند، ولى آن جور طرح كردن را يك همچنين كسى لازم بوده كه چنين تحصيلات و چنين معلوماتى داشته باشد.
بنابراين، ، ما با طرح اينها هرگز مخالف نيستيم، ولى با نفى كردن معارف اسلامى با هر شكل و صورت مخالفيم. به اين دليل كه آن را سرمايه بسيار عظيم و ذى‌قيمتى مى‌دانيم و معتقديم كه اصل ماده و مايه ما از همين فرهنگ بايد سرچشمه بگيرد. اين مطلب نمى‌تواند به اين شكل صحيح باشد كه آقا ١٠٠٠ سال و ١٢٠٠ سال، اساسا هر كس آمد تمام اينها از اسلام منحرف بودند و اسلام را هيچ نشناختند و درك نكردند، حالا بنده كه امروز آمدم، از امروز مى‌توانيم شروع كنيم. مسئله بازگشت‌به صدر اسلام، نه امكان دارد و نه عملى است. آقاى حجازى هم به نظر من حرف اولشان كه مورد تاييد آقاى خامنه‌اى هم بود، حرف درستى بود كه مسئله بعد معنوى و غيرمعنوى اين را ما بايد قبول كنيم. فى‌الجمله آقاى اصفهانى يك تعبير خيلى خوبى مى‌كرد، مى‌گفت: جوان‌ها از قرآن فقط آيات جهاد، از ائمه فقط امام حسين (ع)، از صحابه هم ابوذر را قبول دارند و از كلمات ائمه هم فقط نهج‌البلاغه را. نمى‌گوييم بقيه را قبول ندارند، ولى توجه‌شان فقط به اينجا است. قهرا اينها موجودات يك بعدى مى‌شوند. مگر قدماى ما كه فقط به جنبه‌هاى معنوى روى آورده بودند، واقعا منكر جهات ديگر بودند; ولى اين جور شده بودند كه آنها از اسلام فقط اسلام را به همين يك جهت‌شناخته بودند و لهذا اسلام اين نبود.
بنابراين اين مسئله نبايد يك نقد غيرقابل قبول تلقى شود. حالا اين تذكرات به نظر من تذكرات مهمى است و ضرر ندارد. به نظر شما ضرر دارد؟ و اصلا تفاوت اسلام با مكتب‌هاى ديگر در همين است (قسمت عمده‌اش) كه بر پايه يك معنويت‌بسيار اصيل و عميقى هست. بنده ديگر عرضى ندارم.